بوي پارچه و پارچه سوخته هنوز در مشامم مي پيچيد و گرماي بيروت در تنم كه صبح خبر را شنيدم. گمان كردم باز هم بزرگنمايي سيما است توجهي نكردم.
لختي بعد هنگامي كه تصاوير را ديدم، لرزيدم و شكستم.
ياد كودكان اردوگاه المنارة، مارالياس و … افتادم؛ كودكان سفيد روي و آبي چشم.
كودكاني كه بودند اما حال ديگر نیستند.
فاجعه اي در گرفت كه فاجعه خواندنش ظلم است.
بغض، سكوت، ابروان برهم و فرياد.
چگونه مي توان پاسخي و نه مرهمي بر اين جنايت داد.
ياد ام عباس افتادم كه مي گفت: شوهرم را كه از دست دادم، عباسم را به ميدان فرستادم.
+ نوشته شده در یکشنبه 8 مرداد1385ساعت 14:41  توسط Sadeq Hosseini| صادق حسيني
|
